blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->
   
     
 
Navigation

 Home      ::      Archive      ::      Links      ::     Contact

 
 
     
 

 
٭ «شب شراب نيارزد به بامداد خمار....».چيه حالا اين همه شلوغش كردين؟ چه شرابي چه خماري؟ نه شبش شب بود.نه شراب داشت.نه بامدادش خمار بود.اي بابا. امروز به نسبت يه كم مطالعه كردم.يه كم درس خوندم.دارم راه ميفتم.ايشالا به جايي برسم كه دقيقا همونطور كه با هم پيش بيني كرديم درس بخونم و بخونيم و به يه جاهايي برسيم.صبح رفتم.چقد دلم واسه ش تنگ شده بود.چقد دلم واسه انتظار كشيدن وسط اون دايره ي جهنمي تنگ شده بود.چقد دلم واسه اين هيجاني كه وقتي ميومد توي وجودم پخش ميشد.واسه ي لحظه هاي قبل از اومدنش كه توي اون دايره ميچرخيدم و به خيلي چيزا فكر ميكردم.خيلي از تصميماي مهم رو توي اون دايره گرفتم.تمام سال گذشته اومد جلوي چشمم.احساس خوشبختي كردم.احساس كردم كه خدا خيلي دوسم داره.احساس كردم توي اين دنيا همه چي اونقدا زشت و تاريك نيست.براي راه رفتن توي اون دايره احتياج به بهانه نيست.با اينكه اسمش دايره ي جهنميه(راستشو بخواين من اصلا نميدونم چرا اسمش اينه) اما من خيلي دوسش دارم.نميدونم شايد من هم يه شيطان درست حسابي ام.چشامو توي اون دايره به درختا دوختم.هنوز هم تمام لحظه هاي اين يه سال جلوي چشمم رژه ميرفتن.توي اكثر اون لحظه ها من واقعا و از ته دلم احساس خوشبختي ميكردم.ترسيدم.ترسيدم از اينكه يه روز تمام اين خوشبختي تموم بشه.از اينكه يه روز توي اين دايره ي جهنمي تنها راه برم و منتظر نباشم.يه دفه يه چيزي ته دلم جا به جا شد.از ته دلم يه چيزي شروع شد اومد بالا.به دهنم رسيد.«بسم الله الرحمن الرحيم*الله لا اله الا هو الحي القيوم.لا تاخذه سنة و لا نوم له ....» اونقد از خوندن آيةالكرسي وسط در هر حال راه رفتن توي اون دايره ي جهنمي لذت بردم كه همه چي فراموشم شد.داشتم از اومدنش نااميد ميشدم.اما هميشه دقيقا توي همين موقع مياد و اومد.خيلي خوب بود.لحظه هاي خيلي كوتاهي با هم بوديم.لحظه هايي كه همه ش چهارتا چشم مراقبمون بودن.نميشد زياد حرف زد حتي نگاه كردن هم ممنوع بود.شايد به نظر شما مسخره بياد اما ميدونم هر دومون توي اون لحظه ها هم واقعا خوشبخت بوديم.زندگي آدما واقعا هيجان انگيز ميشه بعضي وقتا.كاش همه ي آدما ميتونستن تو زندگيشون حتي اگه شده براي يه بار احساس خوشبختي كنن.يه روزي يه كتابي به دستم رسيد به اسم اينكه خوشبختي چيست.شما اونقد خوشبختي كوچيك توش پيدا ميكردين كه ميشد تا مدتها كلي ذوق كرد.همه شو يه بار يه جايي نوشتم منتها الان نميدونم كجاست.چندتاييش يادمه مينويسم.مطمئنم كه شما هم با اين اتفاقا احساس خوشبختي ميكنيد:«خوشبختي يعني اينكه وقتي صبح از خواب بيدار ميشي ببيني كه هنوز دو ساعت وقت ديگه واسه خواب داري» «خوشبختي يعني اينكه وقتي با بابا مامانت از مهموني برميگردي روي صندلي پشتي بخوابي»(راستش دلم خيلي واسه ي اين كار تنگ شده) «خوشبختي يعني اينكه وقتي تو كلاس معلم مشقاتو ازت ميخواد كامل و درست انجام داده باشيشون» به قول الهه ي باران «ضرورت نداره كه تا وسط خورشيد پرواز كنيم.اگه فقط يه گوشه ي زمينو هم پيدا كنيم كه آفتابي باشه كافيه».

سازم را برداشتم.دوباره جمعه بود و بايد دل مردمو شاد كرد.بايد دل خودمو هم راضي كرد.چند وقت ديگه محرمه ممكنه نذارن بزنم.امشب سازم خيلي سبك بود.ميشد تا صبح پرسه زد.از اولين كوچه پيچيدم.«الهه ي ناز».كوچه بن بست بود.برگشتم.دمين كوچه هم بن بست بود.انگار همه ي كوچه ها امشب بن بست بودند.توي كوچه هاي بن بست نميشه گم شد.ميشه گير كرد.البته اين كاملا بستگي به اين داره كه شما به ديوار ته كوچه چطوري نگاه كنين.من عاشق يه كوچه ي بن بستم كه تهش يه ديوار كاهگلي باشه كه پشت ديوار هم يه رود بزرگ باشه.اما اين رويا هيچ وقت حقيقت پيدا نكرد.قرار بود به محض ديدن همچين كوچه اي ديوار تهشو خراب كنم تا برسيم «به اون رود بزرگ و تناي تشنه مونو بديم به زلال پاك رود.»اما امشب كوچه ي بن بست دوست نداشتم.توي همه شون گير كرده بودم.انگار يه تله بود.براي يه نوازنده ي دوره گرد كه ديگر نزند.بره توي خونه ش بشينه.ديگه نزنه.همه ي كوچه ها به بن بست ميرسن.يواش يواش گريه م گرفت.توي اون همه بن بست گير كردن برا كسي مثل من سخته.گريه ميكردم اما دست از زدن برنداشتم.ميزدم و ميرفتم.اينجور موقعها اگه خودتو ضعيف نشون بدي،اگه زود خسته بشي توي يكي از اون كوچه ها تا آخر عمرت زنداني ميشي.اما من امشب بايد حتما زير پنجره اي كه هميشه منو به طرف خودش ميكشه الهه ي ناز بزنم.به اون كوچه رسيدم.همون كوچه ي بي پاياني كه هميشه من از اون جلوتر نميتونم برم.داخل كوچه شدم.هميشه دلم ميخواد يه باز زير پنجره اش بايستم و بلند فرياد كنم «دوست دارم.تو چي؟نميگم دوسم داشته باش فقط بگو چراغ اتاقت واسه اين روشنه كه داري به آهنگ من گوش ميدي.» و هر بار ميترسم.نه براي خودم.براي او.براي آبرويش.براي خودش كه بايد به همه جواب پس بدهد.براي تمسخر بقيه از اينكه يه نوازنده ي دوره گرد عاشقش شده و هر شب برايش الهه ي ناز ميزنه.چراغش روشن بود.داشت گوشه قلبش به الهه ي ناز من گوش ميداد.اگه ميدونست الهه ي ناز من اونه چه احساسي پيدا ميكرد؟ چرا من اينقد ترسوام؟اون كوچه بن بست نبود اما من هيچ وقت تا آخرش نرفتم.تا زيرپنجره اش بيشتر نرفتم.پنجره اش آخرين جاييه كه توي اين دنيا وجود داره.تا نيمه شب الهه ي ناز ميزنم و بعد زير پنجره اش ميشينم تا چراغش خاموش شود و مطمئن شوم خوابيده.با ساز ساكت برميگردم به خونه.شبهاي زيبا و سرديست .... .





 
 



 



 
٭ همه ي راه ها از لوله ي مسلسل مي گذرد ... مرگ بر همه حتي خودمان !






 
 



 



 
٭ اگر زندگيتون يه جاي مطمئن باشه ميدونين كه هيچي نميتونه خرابش كنه.چون راحت ميتوني يه زنگ به زندگيت بزني و بدون اينكه بگي چي شده باش يه كم حرف بزني.كلي انرژي ميگيري.ميتوني راحت پا به پاي همه بري.هيچ مشكلي هم پيش نمياد فقط دلت خيلي تنگ شده.ميتوني اونقد خوشبخت باشي كه واسه ش الهه ي ناز بزني.ميتوني اونقد خوشبخت باشي كه حتي اگه چراغ خاموش بود هم به آهنگ سازت گوش بده.يه روزي كه خيلي دور نشده هنوز زندگي يه تكرار مسخره و سرد و بي روح بود و حالا زندگي .... .شايد هيچ وقت نتوني بگي زندگي چيه؟ شايد همون موقع هم كه مسخره و سرد و بي روح بود هم نميتونستي درست توصيفش كني.مطمئنم اگه همون موقع هم ميپرسيدين ميگفتم زندگي زيباست.ميگفتم «آري آري زندگي زيباست/زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست/گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر كران پيداست/ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست....» نميدونم شايد اونقد اين شعرو از بچگي تا حالا از زبان بابام شنيدم كه به ش اعتقاد پيدا كردم.براي كسي كه هميشه معتقده زندگي زيباست سخته كه ببينه زندگي بقيه اينطوري نيست.وقتي به زندگي «آرزو» توي فيلم «روزگارما» نگاه ميكنم پيش خودم ميگم مگه زندگي اينقد تاريك ميشه؟ چيزي كه اين همه زيبا و قشنگه.سعي ميكنم سرمو برگردونم و فراموش كنم و بگذرم اما نميشه.اون حقيقت اونقد توي صورتم فرياد ميزنه كه نميتونم انكارش كنم.واقعا نميتونم.پس سعي ميكنم كه از فيلم ايراد بگيرم.سعي ميكنم بگم كه همه چي يه دروغ بزرگه اما اين كار هم جواب نميده.هيچ چيزي واسه ايراد گرفتن نداره.سعي ميكنم بگم درست با فيلم ارتباط برقرار نكردم اما فيلم اونقد خوب ساخته شده كه نميتونم بگم اين اتفاق نيفتاده.از اول تا آخر فيلم جلوش نشسته بودم.(غير از جايي كه غريزه پدرمو دراورد!) آرزو يك زن بود.مردانه تر از هزار مرد.توصيفي كه اخوان از فروغ ميكنه.اما هزاربار از فروغ هم مردانه تر بود.فروغ حرفهايش را زد و رفت.آرزو چه كار كرد؟ كجا حرفهايش را زد.وقتي توي كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر دنبال خونه ميگشت اونقد مستاصل و درمانده بود كه ميتونستي براش زار بزني اما اونقد اميدوار قدم برميداشت اونقد محكم بود كه تو بغضتو توي گلو ميذاشتي و به اشكات اجازه ي جاري شدن نميدادي.شايد هم سزاوار اين همه اشكي نداشتي.شايد هزاران آرزو توي كوچه پس كوچه هاي همين شهر دراندشت باشن و اين تنها كسي بود كه كانديداي رياست جمهوري شد.با ديدن اون از خودت خجالت ميكشي.از اينكه قبل از تماشاي فيلم به خودت ميباليدي خجالت ميكشي.براي زني كه با اين همه سختي تونسته روياهاشو حفظ كنه و بياد كانديد بشه آرزوي موفقيت ميكني.به اعتماد به نفسش حسودي ميكني.به اميدي كه توي چشماش موج ميزنه نگاه ميكني و باورت ميشود كه «آري آري زندگي زيباست/زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست/گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر كران پيداست/ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست....» باورت ميشود هر موقعي ميتوان زندگي را زيبا ديد.

اينو هم با اينكه خيليا خوششون نمياد اضافه ميكنم كه فيلمش اصلا مثل فيلماي مجيد مجيدي اونقد قهرمان ناكام نداشت كه نتوني باورش كني به نظر كاملا هنرمندانه ساخته شده بود و باعث نميشد يه لحظه هم شك كني كه شايد اينا الكي باشه.درست وقتي اون توي فلاكت بود نشون ميداد كه بقيه دارن شادي ميكنن.البته تعجبي هم نداشت چون فيلم مستند بود اما كلا توي فيلماي مجيدي يه جورايي آدم دلش راضي نميشه باور كنه.نميدونم يا عيب از داستاني كه انتخاب ميكنه يا عيب از فيلمنامه است يا بالاخره يه چيزي اين وسط مشكل داره.بعد از اينكه ميبيني اين فيلم توي جشنواره ها جايزه ميگيره ميگي شايد هم من سواد سينمايي نداشته باشم.بعد به اين نتيجه ميرسي كه اين آقا يا به فكر آدماي بدبخته كه ميتونه اين داستانا رو براي بقيه باورپذيرتر كنه جوري كه واقعي تر به نظر بياد يا به فكر فتح جشنواره هاي مختلفه كه بايد توشون ايرانو هر چه بيشتر ويران و بدبخت نشون بده.خوب من تا فيلم ديگه ي مجيدي نياد بيرون فقط در حضور وكيلم حرف ميزنم.راستي من «روزگار ما» رو توي سينما فلسطين ديدم.برين كه از دستتون ميپره. .... .





 
 



 



 
٭ ضرورت نداره كه تا وسط خورشيد پرواز كنيم . اگه فقط يه گوشه ي زمينو هم پيدا كنيم كه آفتابي باشه كافيه .





 
 



 



 
٭

اين نقاشي قشنگو الهه ي باران كشيد من خيلي دوسش دارم(ايهام داشت!)





 
 



 



 
٭ عصبي شده بودم.آخه چي شده بود كه نميتونست بگه؟ من كه از صبح همراش بودم.از صبح فقط باش خنديده بودم.از صبح باش چرت و پرت ميگفتم و ميخنديدم.اونم ميخنديد.از نهار كه برگشتيم يهو همه چي عوض شد.باز هم من ميگفتم و ميخنديدم و اون هم ميخنديد اما انگار يه جورايي ديگه از اين خنديدن لذت نميبرد.هي ميگفت ميخوام گريه كنم.نشستيم با هم تمرين حل كنيم نميگفت تمرين نميخوام اما كاملا مشخص بود كه نميخواد تمرينو.كلي وسط تمرينا هم سعي كردم بخنديم و بخنده.حتي تمرينو هم پيچوندم.اما وقتي نشسته در دود اومد ديگه جايي واسه پيچوندن نمونده بود.من از هفته ي پيشش قول داده بودم.بش گفتم پاشو با هم بريم.گفت نميام.گفتم ميخواي پيشت بمونم؟هيچي نگفت.گفتم ميخواي؟ بازم هيچي نگفت.گفتم پاشو بريم.گفت نميخوام.ديگه عصبي شده بودم.يه جورايي لج كرده بودم.اين همه من هميشه كوتاه ميام.اين همه من هميشه ميگم ميل ميل تو باشه حالا يه بارم اين انتظارو داشتم كه شرايط منو درك كنه.حتي به نگفت واسه چي ناراحته.منم كه دقيقا مثل بچه ها لجبازم.اما بعد از تمرين انگار توي يه جايي زندگي ميكردم كه نميدونستم كجاست.كاش جهنم بود.بالاخره جهنم واسه خودش يه جايي هست اما وقتي تو جايي نيستي و توي پوچي و هيچي غرق ميشي ديگه از جهنم هم بدتره.هر چي باش صحبت ميكردم جواب نميداد.اشك ريخت.باز نگاش كردم.نميتونستم اشكاشو ببينم.نميدونستم واسه چي ناراحت بود كه رفتن من اينجور داغونش كرد.به قول خودش من كه علم غيب ندارم.قرار بود هروقت ناراحته بم بگه از چي ناراحته.اما اين لجبازي بچگانه ي من هميشه كار دستم داده و اينبار هم همينطور.من ميدونستم ناراحته.نبايد اينجوري ولش ميكردم و ميرفتم دنبال تمرين.وقتي دستشو باز كرد كه دستشو بگيرم تعجب كردم.حتي وقتي حاضر شد بام بياد بيرون هم تعجب كردم.ولي بارون كه شروع شد انگار همه چي يه جورايي قدرت عوض شدن داشت.رفتيم كه بريم دكتر.خيلي دكتر جالبي بود.جلوي نون خامه اي گنده فروشي كه رسيديم يه دفه وايسادم.ميدونستم چقدر نون خامه اي دوست داره.تازه من خودم هم بش بدهكار بودم.يه نون خامه اي.گفت چاق ميشم.اما من ميدونستم چقد دوست داره يكي از اون نون خامه ايها رو بخوره.گفت نميخوام باران بي خيال شو.اما نميتونستم بيخيال شم.شايد اينجوري حداقل خوشحال شه.و شد.ديگه توي چشمش خالي نبود.توي چشماش يه برق شيطنت و شادي كه هميشه توي چشمش هست دوباره پيدا شده بود.خيلي خوشحال شدم.بعد هم موقع خداحافظي هم خيلي خوب بود.شايد اين ماجرا تنها حسني كه داشت اين بود كه دوباره يادم اورد پوچي يعني چي و چطوري ممكنه در اثر يه حكاقت و لجبازي بچگانه زندگيمو خودم با دستاي خودم از خودم دور كنم.زندگي زنده اي كه مخصوص منه.

بابت غيبت شرمنده اما خوب اين چند روز درگير جشن شورا بودم.امروز به سلامتي تمام شد بد نبود.به نظر من خيلي مسخره بازي بود اما بي برنامگي توي تمومش موج ميزد.قسمت لوحها هم خوب بود.البته به نظر من بايد از عده ي ديگه اي هم تقدير ميشد.اونايي كه توي اين مدت واقعا كاراي زيادي براي شورا انجام دادند.در هر حال نفس اين برنامه ها خيلي خوبه.حرفاي دبير شورا هم واقعا جالب و شنيدني بود.همينطور خاطرات دوستان.خوش گذشت هر چند واقاعا خسته شدم.اينجا قراره دوباره منظم بشه.من عادت كردم هر چند وقت يه بار ميگم منظم مينويسم اما خوب ديگه هيچ بهونه اي نيست فعلا و من بايد منظم بنويسم.خوب فعلا همين تا بعد .... .





 
 



 



 
٭ باور نمي كردم كه رفته باشه . اون ديد . اون اشكايي رو كه مدام توي چشماي من حلقه ميزدن رو ديد . منوكه داشتم سعي ميكردم نابودشون كنم رو هم ديد . مي دونست كه به كمكش احتياج دارم . اما تنهام گذاشت و رفت . داشتيم با هم توي جاده ي زندگي امروز ميرفتيم . ولي من وسط راه ايستادم . نمي خواستم جايي برم كه اون ديگه مال من نباشه . بهش احتياج داشتم . مي خواستم فقط مال خودم باشه . اما اون همراه من نايستاد . دستمو ول كردو رفت . من موندم تنها ، با همه ي غصه هام . و يه دست خالي كه تا حد مرگ منو مي ترسوند . باور نمي كردم كه رفته باشه . دست من خالي بود . اون ديگه كنارم نبود تا بهش تكيه كنم . تنها بودم . تمام وحشت روزهاي گذشته توي وجودم جمع شده بود و داشت منو از پا در مي آ ورد . من دوباره گم شده بودم . اما اين بار اون نبود تا توي چشماش نگاه كنمو عكس خودمو ببينم تا پيدا بشم .دوباره به دستم نگاه كردم . جاي خالي دستش آخرين ضربه رو زد . ومن شكستم . صداي شكسته شدنمو هيچ كس نشنيد . حتي كسي رو نداشتم كه خورده هاي شكستمو جمع كنه . ديگه نمي خواستم دوسش داشته باشم . ديگه نمي خواستم پيدا بشم . از زندگيم متنفر شدم . از خودم و از اون . با اينكه تنها كسي بود كه مي دونستم با تمام قلبش منو بخشيده . اما براي يه گم شده ي شكسته چه فرقي مي كردكه بخشيده شده باشه يا نه ؟ توي يه دنياي تاريك قايم شده بودمو فقط گريه مي كردم . اون برنگشت . منو به زور كشوندن پيشش . نمي خواستم ببينمش . ديگه هرگز دستشو نمي گرفتم . ترجيح مي دادم دستم براي هميشه خالي بمونه . لا اقل هميشه يادم ميموند كه فقط بايد به خودم تكيه كنم . ديگه هيچي ازش نمي خواستم . حتي بخششو . من شكسته تر از اوني بودم كه يادم بياد چقدر دوسش داشتم . اما اون انگار نمي فهميد . فقط مي پرسيد چي شده . خيلي بي رحمانه بود . اون حتي نمي فهميد كه با من چه كار كرده . نمي خواستم باهاش حرف بزنم . بهش پشت كردم . با اين سوالش منو دوباره شكسته بود . پنجره رو باز كردم . باد سرد زمستون به صورتم مي خورد . نمي تونستم به هيچ چيز فكر كنم . مجبورم كرد تا توي چشماش نگاه كنم . من فقط تاريكي ديدم و هيچ . دوباره بهش پشت كردم . توي اون چشماي تاريك ديگه نمي تونستم خودمو پيدا كنم . شايد هم من تاريك شده بودم . باد سرد تنمو مي لرزوند . تو چشاش اشك جمع شده بود . پرسيد ديگه دوسش ندارم ؟ مي خواستم فرياد بزنم ، نه ! ولي صدام در نمي اومد . چرا نمي رفت ؟ چرا اينقدر عذابم ميداد ؟ اون بغض لعنتي داشت خفه م مي كرد . حتي اشكامم زورشون بهش نمي رسيد . دوباره توي چشماش نگاه كردم . اون هم داشت مي شكست . اما قلب من هنوز اونقدر نفرت زده نبود كه طاقت ديدن شكسته شدن اونو داشته باشه . دلم براش سوخت . همراهش رفتم وسط بادهاي سرد زمستون .دست من هنوز خالي بود . دستشو گرفتم . از سر گرفتن همه چيز بدون اعتقاد داشتن به اونها كار سختي بود . يا بايد اعتقاد پيدا ميكردم و يا همه چيز تموم مي شد . من خيلي داغون بودم . نمي تونستم به اين فكر كنم كه كارام چقدر بچه گانه بوده يا نبوده . دلم ميخواست دوباره ايمان پيدا كنم . منتظر يه معجزه بودم . با تمام قلبم فرياد زدم . و اون معجزه اتفاق افتاد : آسمون باريد ، تند هم باريد . وهمه چيزو شست . دستي كه توي دستم بود سرد بود . اما گرماي دست من ميتونست دوباره گرمش كنه . قلب من هم مي تونست ببخشه . كاري كه اون بارها كرده بود . اون منو بخشيده بود . برام يه نون خامه اي خريد . بزرگ ترين نون خامه اي دنيا رو . با هم كه مي خورديمش يه بار ديگه همه چيزو باور كردم . عشق يه حادثه ست . دروغه كه فقط يه بار اتفاق مي افته . هر چند بار كه بخواي برات تكرار ميشه .ولي فقط وقتي كه بهش ايمان داشته باشي . تكه هاي شكسته ي من دوباره مي تونه به هم وصل بشه . چون فهميدم كه هنوز دوسش دارم .





 
 



 



 
٭ چند وقته كه باران سرش شلوغه .چند وقته كه ديگه به سوگندش وفادار نيست .چند وقته كه ديگه توي شبهاي كوچه ها صداي ساز نوازنده ي دوره گرد نمياد. كاش زود تر برگرده .


فصل كوچ رسيد
خرمن عشق را درو كردم
مترسكم را
به مزرعه ي زندگي تو ميبخشم






 
 



 



 
٭ "دور از اينجا
در اقليم بزرگ آبهاي آزاد.
در اقيانوس بي كرانه و پاياب
كه از خدا بزرگ تر است و از تو كوچك تر
جزيره ايست مقدس جزيره ي ما مردم آبي .
مانند شهري آسماني كه از بهشت فرو افتاده باشد .
شهر ما اما
سرزمينيست كه از تو هم بزرگ تر است
زيرا در آن مردمي زندگي مي كنند
كه هرگز هرگز ... "






 
 



 



 
٭ چندتا تكته به ذهنم رسيد گفتم اينجا بگم.اين تغيير قالب به كمك دوتا از دوستانم انجام شد كه چند روزيو وقتشونو گذاشتن و پولي هم نگرفتن فقط و فقط مرامي اين كارو كردن كه انصافا كار شيك و خوبي از آب دراومده در راستاي همين مساله به من گفتن كه واسه شون اينجا تبليغ كنم كه اگه كسي دوست داشت ميتونه از طريق همين وبلاگ درخواست كنه يا به آدرسي كه در قسمت contact هست ميل بزنه تا از طريق همين وبلاگ به اطلاع اين دوستان برسه.با نازلترين قيمت زيباترين صفحات وب را خواهيد داشت.كه البته ميتونيد از تخفيف دانشجويي و تخفيف ويژه ي دانشجويان پلي تكنينك و تخفيف خيلي ويژه ي دانشجويان معدن متال پلي تكنيك برخوردار بشين.اين دوستان البته دانشجويان فقيرو بيچاره اي هستن وگرنه خوشحال ميشدن اگه مجاني با كار كنن.من توصيه ميكنم كه اگه از HTML سر در ميارين خودتون كاراتونو بكنين و من بيشتر براي كارهاي شركتي براشون تبليغ كرديم.ولي كارهاي وبلاگيو هم به شدت قبول ميكنن.ولي جدا صفحه ي خوشگليه مگه نه؟ (قربون دست و پاي بلوريش برم).ديگه اينكه يه كم هم عيد مباركي كنيم.عيد همگي مبارك.راستش عيد غدير كه مياد همه ش به اين فكر ميكنم كه چطور با اينكه خيلي از جريان غدير نگذشته بود اعراب اينطوري ميان خليفه انتخاب ميكنن.بعد به اين تنيجه ميرسم مطمئناً چيزي كه پيامبر گفته يك پيشنهاد مؤكد بوده.يعني نظر خودشو در مورد خلافت بعد از خودش اعلام كرده.اما حتما اينو هم به اعراب آموزش داده بوده كه يك نظام سياسي و حكومتي تا مشروعيت مردمي نداشته باشه اجازه ي تشكيل شدن نداره.همونطور كه خود حضرت علي هم ميگه با هجوم مردم حجت بر من تمام شد و خلافتو قبول ميكنه.البته اين نظر منه و ميتونه كاملا اشتباه باشه در هر حال فكر ميكنم پيامبر هم به اين اصل معتقد بوده كه نظامهاي سياسي مشروعيت خودشونو از مردم ميگيرن.كاش كسايي كه اين همه دم از علي ميزنن يه كم هم به سيرت و رفتارش نگاه ميكردن و ميديدن كه با اينكه حكومت حق خودش بود اما چون اكثريت مردم خلافت و حكومت اونو نميخواستن حتي اقدام مسلحانه هم نكرد و حتي در زمان عمر به عنوان قوه ي قضاييه به حكومت كمك كرد و حكومتو تضعيف نكرد.چشامونو بيشتر وا كنيم.اينجوريه ديگه اينجا سرزمين عجايب ديگه كاريشم نميشه كرد.خوب اين فعلا.من امروز زياد وقت ندارم.اگه در مورد قالب نظري دارين بفرمايين.تا بعد ... .





 
 



 



 
٭ آنگاه خداوند عشق را آفريد ...
... و عشق سر لوحه ي آفرينش شد .






 
 



 



 
٭ سازمو برداشتم.پامو گذاشتم توي كوچه.ميدونستم امروز نبايد بزنم.اما بايد ميرفتم.يه نوازنده ي دوره گرد بايد دوره بگردد و بنوازد.حتي اگر دلش شور بزند.بارون نم نمك ميباريد.سازم را كوك كردم.امروز هيچ تمريني نكرده بودم.ولي اين همه مدت الهه ي ناز زدن كه ديگه تمرين نميخواست.مثل هميشه شروع كردم.زدم و رد شدم.از جلوي دوتا سرباز اون شبي گذشتم.تا ديدنم دستي تو جيبشون كردن و نفري يه صد تومني در اوردن.«امشب تا ديروقت نمونيها.نميخوايم دستگيرت كنيم» بنده خداها ولگرد به اين سر به راهي نديده بودن.توي كلانتري هم سفارشمو كردن نذاشتنم پيش بقيه.خواستن آزادم كنن گفتم كه اگه آزادم كنين ميرم تو همون كوچه دوباره ميزنم.اين شد كه تا صبح نگهم داشتن.دوباره تو همون كوچه ميزدم.چراغ پنجره اش خاموش بود.مثل هميشه اول فقط زدم.اما ديگه نتونستم اين بغضو نگهدارم.خوندم.خودم هم ميدونستم تركيب شادي نيست.معمولا نوازنده هاي دوره گرد شادي رو قسمت ميكنن اما من يه نوازنده ي دوره گرد استثنايي بودم.چراغش خاموش بود.بازم زدمو خوندم.« ... تو الهه ي نازي در بزمم نشين/من تو را وفادارم بيا كه جز اين/نباشد هنرم ...» التماسش كردم.خواندم و خواندم.اشك در چشمهايم جمع شد.داغي اشكو رو چهره ام حس ميكردم.با گريه ميخوندم.ميزدم.اينبار هم سر كوچه رسيدم.اون دو سرباز اونجا بودن.اشكهاي منو ديدن.منم نگاهشون كردم.ساعت تازه 12:30 بود.هنوز تا 1 مونده بود.صداي سازم ايستاد.«امشب عيده.چه اشكال داره كه بزنم؟» به اشكهاي روي صورتم نگاهي كردند.به هم نگاهي انداختند.«ما ميبريمت خونه.اگه الان با ما نياي ممكنه يه وقت بدتر شه.»يكيشون بازوي راستمو گرفت و يكي بازوي چپمو.زير بغلمو گرفتن كه ببرن.با همون بغض فقط يه چيزو ميتونستم بخونم.«چرا امشب چراغش خاموش بود؟ ...»





 
 



 



 
٭ باز هم داره برف مياد . اما امشب صداي ساز نوازنده ي دوره گرد از پنجره رد نشد . برف هاي روي زمين تنها و بي رد پا به آ سمون شب خيره شدن . هنوز منتظر گرماي قدم هاي نوازنده اند . دونه هاي برف پشت شيشه هاي بخارگرفته ي پنجره گم مي شن . شيشه ها سرماي پشت پنجره رو باور نمي كنن . همشون توي خيال گرم بخاري خونه گم شدن . اينجا يه نگاه نگران توي كوچه دنبال نوازنده ي دوره گردش مي گرده . شايد امشب صداي سازش از پنجره ي خونه ي ديگه اي رد ميشه . چقدر به اون پنجره حسوديم ميشه. همه جا ساكته . امشب آدمهاي توي شعرها عاشق نيستن . هيچكس منتظر برگشتن الهه ي نازش نيست . پنجره هاي ديگه خاليه .انگار همه ي قلب ها يخ زده . كاش قلب نوازنده ي من هنوز گرم باشه . ديشب پشت پنجره بود . اون پايين . كنار برف هاي شني و تاريك ديشب . نواي سازش مي تونست تمام ديوار هاي قلب آدمو بشكنه . صداي نوازنده آشناست . يكي از اون صدا هايي كه مال يه دنياي گم شده بود . دنيايي كه گم شد تا فراموش بشه . امشب نوازنده از اين كوچه رد نشد . من پشت پرده هاي سياه شب بودم . ديشب چه غمگين مي خوند . اون صدا تنها صداي بود كه هرگز فراموش نشد . اما صداش يكهو ايستاد . جرئت نداشتم چشمامو باز كنم . نمي تونستم ببينم كه سرماي باد هاي پاييز به قلبش نفوذ كرده و داره از اين كوچه ميره . نمي تونستم دوباره رفتنشو ببينم ... باز هم داره برف مياد ... اما امشب ...
نوازنده ي من خواهش مي كنم برگرد .






 
 



 



 
٭ طي يه عمليات ضربتي امروز تولد يكي از بچه ها رو گرفتيم كه يه هفته ازش گذشته بود.بهانه ي خوبي بود براي دور هم جمع شدن.من تمام داراييمو دادم كه براش كادو بخريم.البته تمام دارايي من 1000 تومن بود.البته تولد جالبي بود اگه يكي ميومد تو ميديد كه يه عده پسر دارن ميرقصن و يه عده دختر با مانتو شلوارو مقنعه نشستن.فكر ميكنين چي كار ميكردن.احتمالا ماها رو به جرم اب بودن ميفرستاد كه ني اعرابو بياريم.دخترامونو هم تشويق ميكرد.در هر حال تولد قشنگي بود.همه ش ياد تولد خودم افتادم.يه تولد سوت و كور بود.البته تعجبي هم نداشت چون تولد من اولين تولد بين بچه ها بود.در حقيقت اولين تولدي بود كه گرفته شد.يه تولد كاملا پسرونه.همه چيشو خودم تهيه كردم شايد به جز نوشيدني هاش.فكر بد نكنيد شيرقهوه و شير كاكائوي روزانه بود.اون تولد يه عقده شده واسه م.دوتا كارت تبريك هم گرفتم با يه اسپري.تازه از كلي آدم هم اصلا يه تولدت مبارك خشك و حالي هم دريافت نكردم.چه تيريپيه.اون موقع تنها تر از اين بودم كه به اين چيزا فكر كنم.در هر حال امروز خوشحال بودم.خوشحال بودم كه هيچكس بابت تولدش اون احساسيو كه من پارسال داشتم نداشت.روز خوبي بود.من امروز به سلامتي اولين كلاس اين ترمو با وقاحت دودر كردم.پاسكال.خيلي از اين بابت خوشحالم.امروز وقت زيادي براي نوشتن ندارم يه كار ديگه اي بايد انجام بدم.

سازم را برداشتم.شب سرد بود.برفها كنار خيابان با شن و نمك مخلوط شده بودند و ديگر سفيد سفيد نبودند.دلم ميخواست دوباره «الهه ي ناز» بزنم.شروع به زدن كردم و راه افتادم.امشب تا صبح الهه ي ناز ميزنم.شايد اينبار زير پنجره اش كه رسيدم صدايم كرد.شايد اينبار پولي هم برايم انداخت.اما من پول او را نميخواهم.ميخواهم فقط پنجره را باز كند.زدم و رد شدم.دستام تقريبا بي حس بود اما مقاومت ميكردم.ميزدم و ميخواندم.«... با دل من بساز، كين غم جانگداز، برود ز برم ...».تا آخر كوچه رفتم شايد براي بار صدم بود كه اين راه را ميرفتم و برميگشتم.ميدانستم ساعتهاست كه دارم ميزنم.چراغ پنجره اش روشن بود.شايد پنهاني از گوشه ي پرده مرا ميبيند.به سر كوچه رسيدم.دو نفر كه لباس سبز پوشيده بودند نزديك شدند.«آقا كارت شناسايي؟».نگاهشان كردم.كارتم را نشان دادم.«اينجا چه كار ميكني؟». واضح بود.«ساز ميزنم.من نوازنده ي دوره گردم.» «ساعت يك شب؟» با تعجب نگاهشان كردم.«به جرم ولگردي بازداشتي.راه بيفت.» چاره اي نبود.نميخواستم بروم.برگشتم و به كوچه نگاه كردم.همه خوابيده بودند.فقط چراغ پنجره ي او روشن بود.

خوب خبرنامه ي شورا فردا داره مياد بيرون.اينجا هم داره يه تغييراتي ميكنه.يه عده دوستان دارن براي من يه چيزايي درست ميكنن.احتمالا شكل صفحه عوض ميشه.اگه اين درست شد احتمالا براشون تبليغ ميكنم كه اگه كسي خواست به شون درخواست بده تا براشون بسازن.خوب من ديگه برم دنبال كارام.تا بعد ... .





 
 



 



 
٭
بي راهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد
همه ي عمرم را بي راهه خواهم رفت






 
 



 



 
٭ شايد اصلا دليل اين بي حوصلگي من يكنواختي زندگي باشه.آخه يه چند وقتيه كه زندگي يكنواخت شده.نميدونم شايد هم بهانه گير شدم.ترم اول امسال خيلي خوب بود.هر چهارشنبه جمشيديه بوديم.خيلي خوش ميگذشت.تا اينكه هوا اونقد سرد شد كه ديگه نتونستيم اونجا بريم.شايد بهار كه بشه دوباره خوب بشه.همه ش ميريم دانشگاه سر كلاس بعدشم كه هيچي سروته ميكنيم و ميريم خونه.اين كه نشد زندگي.نه كتابي نه جرقه اي نه داستاني نه هيچ چيز ديگه.شايد اون ترم زيادي به م خوش گذشته بايد يه ترم هم محروميت بكشم.(بميرم برات!!!!) خوب ديگه چه ميشه كرد آدم بايد يه كم رياضت بكشه تا آدم بشه.يه كتاب توپ دست رسيده كه خيلي خداست.«مو لاي درز فلسفه» نوشته ي «اردلان عطاپور» هر چند كه من خودم اسم اين بشرو تا قبل از خوندن اين كتاب نشنيده بودم.خيلي خوشگل بود.در مورد زندگي و عقايد فلاسفه به طنز نوشته.من از ديوژن خيلي خوشم اومد.به نظرم موجود جالبي بود.فكرشو بكنين بيشتر عمرشو توي خمره زندگي ميكرده.هم دوره ي اسكندر بوده.امروز كلاسام خيلي بي نمك بود.حرفي ندارم در موردشون بزنم.اون ماشينه كه عمودي پاركش ميكردن هم خيلي خوشگل بود.آخه رو سقفش برف نبود ولي روي سپرش كلي برف نشسته بود و ما مهندسين به اين نتيجه رسيديم كه حتما عمودي پاركش ميكنن.تصور كنين همه ي ماشينا اينجوري پارك ميكردن.چندتا حسن داشت.اول اينكه جاي پارك واسه همه بود.دوم اينكه دزدا بايد رستم ميبودن كه بيان يه ماشينو بلند كنن ببرن.البته يه ضرري هم داشت.هر پارك كردني يه دو ساعتي طول ميكشيد.ديگه نميشد با برفاي روي سقف ماشينا برف بازي كرد.البته اين مشكل بزرگي نيست چون ميشد با برفاي سپرا بازي كرد اما خوب برف سقف يه چيز ديگه ست.ولي امروز هم برف قشنگي باريدا.به قول راننده تاكسيه تازه آدم ميفهمه كه زمستونه.من خيلي همه جا رو دوست داشتم مخصوصا درختاي كاجو كه روشون برف بود.تركيب قشنگيه آدم وقتي ميبيندشون تا سردش نشه نميفهمه كه بالاخره زمستونه يا بهاره.امروز وقت نهار همه ديدنمون.البته چه خياليه ما كه از رو نميريم.تازه درسخون از الهه ي باران پرسيده بود كه خوش گذشت؟ جالبه نه؟ به نظرم خوب اومد نميدونم چرا ولي به نظرم خيلي خوب اومد.امروز فهميدم كه احساس عجيبيه.اينكه يه پاي آدم دماش پايينتر از اون يكي باشه.آخه كفش من دهنش باز شده بود.من امشب بايد درس بخونم چون ديشب هيچي نخوندم.

به نظرم فهميد كه بي حوصله م.دلم ميخواست تو چشماش نگاه كنم.بعضي وقتا تنها چيزي كه كمكم ميكنه همينه.سوار تاكسي شديم.يه خانومه كنارمون نشسته بود كه خيلي قيافه ي با نمكي داشت همه ش هم لبخند ميزد.به نظرم بيوه بود.الهه ي باران داشت با قدرت زياد ميگفت كه مردا و كلاً خانواده ها مامانا باباها خلاصه همه ي جامعه به نوعي اعتماد به نفس دخترا و زنا رو ازشون ميگيرن بعدش ديگه اجازه ي اظهار نظر به شون نميدن و از اين حرفا.خانومه يه دفه برگشت به ش گفت:هيچ مردي نتونسته بچه هاشو بي مادر خوب تربيت كنه اما مادراي زيادي هستن كه بعد از بيوه شدن تونستن بچه هاشونو خوب تربيت كنن.راست ميگفت من تو خانواده مون هر دو تيريپو داريم و من از نزديك ديدم.ميگفت زنا وقتي ميبينن كار به اين مشكليو بهتر از مردا انجام دادن بايد خودشونو باور كنن.منم هميشه به الهه ي باران ميگم خودشو باور كنه.همه ش ميخواستم ازش بپرسم منم اعتماد به نفستو ازت گرفتم؟ اما نشد.راستي واقعا من اين كارو كردم؟ البته اينم بگم با اينكه حرفاي الهه ي باران تا يه حدي درسته اما به نظر من گفتنش توجيهيه واسه عدم خودباوري و اعتماد به نفس.رسيديم.پياده شديم.من يه جورايي هيجان زده بودم.امروز ميخواستم براش كادو بخرم.البته كادوشو خودش انتخاب ميكرد.واسه همين من هيجان زده بودم.وقتي بعد از اون همه دردسر خريديمش برق خوشحاليو تو چشماش ديدم.خيلي هيجان زده و خوشحال بود.خيلي دوسش داشتم.مثل بچه ها همه ش ميپريدو جرقه ميزد.جيغ جيغ ميكرد.البته بايد قبول كرد سليقه ش خيلي خوبه من 100 سال هم ميگشتم اون توجهمو جلب نميكرد.خيلي چيز خوشگلي بود.وقتي هم توي پارك بوديم خيلي عالي بود.بوسيدمش.بوسيدم.كادوشو داده بودم.ولنتاينت مبارك.

يه سري حرف دارم در مورد روز ولنتاين.مينويسم.امروز وقت ندارم باشه بعد.اما امروز همه جا خوشگل بود.آسمون زمين درختا.همه چي سفيد و قشنگ بود.درسته كه همه چي سرد بود اما همه چي قشنگ بود.در مورد گم شدن نوازنده سازش يه كوچولو ايراد پيدا كرده كه به زودي دوباره تو كوچه ها خواهد گشت و خواهد نواخت.تا بعد ... .





 
 



 



 
٭ خستگي صعود به تنم ماند
فريادم از قله به گوشي نرسيد
هر كس كه نگاه ميكرد
فقط تو را مي ديد كه كوه بودي






 
 



 



 
٭ يه نوازنده ي دوره گرد بودن بعضي وقتا هم بد نيست.ميشه آدم يه كاري كنه كه بقيه بشناسنش.مثلا زير يه پنجره بشينه و الهه ي ناز بزنه.حالا چه فرقي ميكنه با آكاردئون يا با سوت.بعد يه دفه اوني كه همه ش دنبالش گشتي و منتظرش بودي يه پنجره رو وا كنه و به ت سلام كنه.سر كلاس فهميدم كه آدم ميتونه كنار يه نفر بشينه.توي موقعيتي هم باشه كه بتونه راحت نگاش كنه.اما دلش واسه ش تنگ بشه.دوست داشتم بغلش كنم.خيلي خوشگل شده بود امروز.نهار امروز هم خيلي چسبيد.با زن وحيد يه جايي اطراف دانشگاه بوديم.يه دفه احساس خفگي كردم.سينه ام درد گرفته بود.بعدش هم سر يه كلاس پاسكال مسخره رفتم اونجا هم همينطور.خسته بودم.اما اونجا خوابيدم.بعدش كه اومدم دانشكده ملي منتظرش شدم تا اومد.دلم براش تنگ شده بود.سر كلاس فارسي بازم با هم بوديم چتيديم.خيلي خوب بود.من سعي كردم همه چيو براش توضيح بدم.هميشه همينطور بوده.دلم نميخواست تو ذهن و قلب اون كسي باشم كه واقعا نيستم.تمام بي رحميامو براش گفتم.من هميشه باش روراست بودم.از همون اولش.نه تنها روراست بودم بلكه همه چيو هم به ش گفتم.همه ي همه شو.من هيچي مخفي ندارم.شايد به نظر شما ديوونه بيام اما اين تنها صفتيه كه واقعا ازش لذت ميبرم.امروز آجيمو ديدم.انگار حالش خوب نبود.به نظرم كمبود خواب داشت.چيزي به من نگفت اما ميشد فهميد با قبل از تعطيلات كلي فرق كرده.ن.م. هم همينطور.اون يكي دوستشون اما حالش خوب بود.يه كتاب به م داد كه بخونم.خيلي خوشگله.كلي پند حكيمانه توش بود.يواش يواش اونا رو هم ميذارم.قراره يه گروه كر تشكيل بديم.البته من هنوز جريانشو نميدونم اما دبير محترم شورا يه دفه منو وسط خيابون خفت كرد و اينو به م گفت.احتمالا هفته ي ديگه هم انتخابات شوراست.در مورد اين مساله بيشتر حرف دارم.بازم امروز با هم رفتيم خونه خيلي خوب بود.با هم پيراشكي خورديم.تو تاكسي با هم بوديم.روي پلمون هم خداحافظي كرديم.قسمتي كه با هم ميريم خونه با اينكه آخرش خدافظيه و غم انگيز اما دوست داشتنيه.موقع برگشت تو تاكسي همه در مورد اين زمان و زمان شاه صحبت كردن.خيلي عجيب بود.حرفاي جالبي ميگفتن.خيلي خسته ام اما اين ترم و اين درسا خستگي نميشناسن.از همه ي اين حرفا كه بگذريم صبحش كه با سوت الهه ي ناز ميزدم خيلي خوب بود.خيلي دوست داشتم. تا بعد ... .





 
 



 



 
٭ تو سينما خيلي بد بود.همه ش ياد اون يه هفته ي لعنتي شمال ميفتادم.دوست داشتم دستش همه ش تو دستم باشه.با اينكه نميتونستم از اون فكر نجات پيدا كنم اما باعث ميشد كه تا آخر توي اون سقوط نكنم.يه جورايي انگار نگهم داشته بود.بعدش كه اومديم بيرون سرم درد ميكرد.نميدونستم كجا بايد فرار كنم.پيش كي برم.دوست داشتم بغلش كنم اما وسط وليعصر كه نميشد.رفتيم توي بلوار.هيچكدوم از درختاش برگ نداشت.نميشد قايم شد.بم كادو داد.يه بسته شوكولات و يه كتاب.نه اون فقط يه كتاب نبود.اون آخرين «سه برخواني» ش بود.نميشد قبولش كرد.نشون دهنده ي نهايت محبتش بود.ميدونستم اون كتاب چقد براش ارزش داره.شايدم واقعا نميدونستم.به كل حالمو عوض كرد.يه جورايي وقتي ميديدم كه چقد براش مهمم گذشته از يادم ميرفت.به ش قول دادم كه نرم.قول دادم كه حتي اگه كس ديگه ايو انتخاب كرد بازم كمكش كنم.دوست ندارم هيچوقت مجبور باشه.تا وقتي به م نگفته برو پيشش ميمونم.دلم ميخواد اين حرفمو جدي بگيره.چون حرفيه كه دارم از ته دلم ميزنم.نميخوام فكر كنه واسه خودشيريني يه چيزي گفتم.اين كتاب با ارزشترين هديه ايه كه تا حالا گرفتم.از امروز شروع به درس خوندن كردم.ميخوام اين ترمو بخونم ببينم نتيجه فرقي هم ميكنه يا نه.خسته شدم از اين همه الافي.من تو خونه كه كاري ندارم بكنم پس بهتره اقلا درس بخونم.امروز دلم واسه همه ي بچه ها تنگ شده بود.خيلي وقت بود نديده بودمشون.از دوشنبه تا حالا.دلم ميخواست همه شونو ببينم اما رفته بودن سر كلاس.استادو ديدم.قرار بود اين ترم هم حل تمرين خواص 1 ارائه بده.دختر خوبيه.دوسش دارم.گفت مضطربه.به ش گفتم كارت خيلي خوبه اصلا نگران نباش.من اين درسو فقط به خاطر تو خوندم نه دكتر موسوي.به ش گفتم الان كه ديگه بات درس ندارم كه بگن پاچه خواري ميكنم.ديگه كلي واسه ش چيزاي خنده دار تعريف كردم تا رفت معرفي بشه.جدا كارش عاليه.من دوسش دارم.در هر حال امروز روز قشنگي بود فقط كاش زودتر رسيده بودم دانشگاه.من از تخت بدم مياد چون آدم سخت ميتونه ازش بيرون بياد.فردا زود ميرسم.راستي امروز فيلم «خاكستري» اثر «مهرداد ميرفلاح» رو ديدم.به نظرم فيلم خوبي بود.البته بازياش يه كم ضعيف بود.اما كلا فيلم خوبي بود.احتمالا چون همه ي كادرش حرفه اي بودن جز دو بازيگر اصليش.در هر حال فيلم خوبي بود.با اينكه منو ياد چيزاي پليد و سياه انداخت اما خوب بود كارشون.حالا ديگه چيزاي پليد نميتونه به من غلبه كنه.اين خيلي خوبه.يه چيزي كه باعث بشه شكست نخوري.مثل اون پره كه دامبو فيل پرنده باش پرواز ميكرد.من خيلي بچه ام مگه نه؟ مهم نيست.اينجوري بيشتر خوش ميگذره.





 
 



 



 
٭ شب آمد و همه ي دشت را به خواب سپرد
در آن ميان شبتاب
سكوت كرد و دلش را به آفتاب سپرد






 
 



 



 
٭ «هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ / هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست / وآبرويم را نريزي دل/ ـ اي نخورده مست ـ / لحظه ي ديدار نزديكست»
سرم امروز خيلي درد ميكنه اما اين باعث نميشه كه با يادآوري ديروز لبخند نزنم.ديروز خيلي خوش گذشت.يه روز استثنايي بود.كلي ابر قشنگ تو آسمون بود.من فرنچ تست خوردم.دستپخت الهه ي بارانو.خيلي عالي بود.بعد از يك هفته ميديدمش.واسه م سوغاتي اورده بود.بعد از اين همه زندگي كسالت بار ديدنش خيلي چسبيد.ديروزو خيلي دوست داشتم.انگار خيلي به هم نزديك بوديم.از اينكه ترسم در مورد او يه هفته الكي بود خيلي خوشحال شدم.دوست دارم بيشتر در اين مورد بنويسم اما فعلا نميخوام.ميخوام همه چي يادم بمونه.اگه بنويسم ممكنه اونجوري كه ميخوام نباشه.چند شب پيش «ليلا» رو تلويزيون نشون داد.سواي اينكه من از ليلا حاتمي خيلي خوشم مياد فيلم خيلي خداست.شخصيت ليلا خيلي دوست داشتنيه اما شخصيت كاملي نيست.چون قدم توي راهي گذاشت كه نميتونست تا آخرش بره.داريوش مهرجويي خيلي قشنگ درست كرده بود اين فيلمو و من دوباره با ديدنش لذت بردم.ديشب و امروز يه نگاهي به كل وبلاگ قبليم انداختم.داشتم فكر ميكردم كه خيلي به جاهاي خوبي رسيده بودم.برگزيده اي از اونو ميذارم اينجا.به نظرم به خاطر اين توي اون به جاهاي خوبي رسيده بودم كه هر روز مينوشتم.بايد الان هم همين كارو بكنم.هر روز بنويسم.سعي ميكنم اين يادم نره.با اينكه اين ترم كلي كار دارم اما اين كارو ميكنم.ديگه اينكه به اين نتيجه رسيدم كه بهتره قالب اينجا رو عوض كنم.با الهه ي باران دست به كار ساختن يه قالب جديد شديم.منتظر تغييرات باشين.به زودي خيلي چيزا تغيير ميكنه.ديگه اينكه يه سري فيلم خوب هم ديدم اما الان سرم خيلي درد ميكنه حوصله ندارم در موردشون صحبت كنم ايشالا هر چه زودتر اين كارو ميكنم.خوب فعلا همين.اما ديروز خيلي خدا بود.ديروز يكي از قشنگترين روزاي زندگيم بود.يه روزي كه ميتونستي حس كني كه واسه يه نفر ديگه واقعا ارزشمندي.اونقد ارزشمند كه واقعا به ت اعتماد داره.خيلي خيلي اعتماد داره.دوسش دارم.تا بعد .... .





 
 



 



 
٭ يادگار من است اين درخت
كه خستگي تبرت را مي گيرد
عميق تر بزن
سطحي نمي خواستمت






 
 



 



 
٭ برنامه ي اين چند روز تعطيلي من از اين قراره:
ساعت 7 صبح خودم واسه خودم بيدار باش ميزنم.از ساعت 7 تا ساعت 9 تو رختخواب ميمونم به اين اميد كه اولين چيزي كه امروز تجربه ميكنم يه صداي قشنگ باشه اما خوب آدم نميتونه هميشه چيزاييو كه ميخواد تجربه كنه.ساعت 9 بلند ميشم و كتري رو ميذارم جوش بياد.يه زنگ به داييم ميزنم كه از اهواز اومده احوال پرسي و تعارف اين حرفا.بعد يه زنگ به بابام ميزنم و احوالپرسي و اين حرفا و پذيرفتن يه سري تهمت.بعد اگه شانس داشته باشم ميتونم يه صداي قشنگو به مدت چندين دقيقه تجربه كنم.بعد تلويزيون به خاطر اينكه مازوخيسمم بيدار شده و منو ميكشونه پاي تلويزيون.بعد يه فيلم نگاه ميكنم و چت ميكنم.بعد اون چاييو كه صبح دم كرده بودم الان كه نزديكاي ظهره بدون اينكه قطره اي ازش نوشيده باشم خاموش ميكنم و كلي ماده و انرژيو دور ميريزم.بابام پولشو ميده به شما چه؟بعد آنلاين ميشم و هيچ خبري از آفلاين نيست حتي تو نظرخواهيمم ديگه خبري نيست.بعد يه كم پكر ميشم اما به روي خودم نميارم بعدش سعي ميكنم يه چيزايي بنويسم اما خوب در مورد چي بنويسم؟ بعد يه چيز چرت و پرتيو پشت هم رديف ميكنم تا اقلا وقتمو يه جوري بكشم اما اين ثانيه هاشم اونقد كش مياد كه ديگه از رو ميبردم و اعتراف ميكنم كه حوصله م سر رفته اما بازم از رو نميرم ميگم بي خيال.بعدش يادم ميفته چقد گشنه مه اما خوب آدم وقتي غذا خوردنو دوست داره كه حوصله ش سر جاش باشه.منم واسه اينكه از گشنگي نميرم و مهمتر از اون واسه اينكه اين ثانيه هاي كش دار يه جوري زودتر بگذرن يه دو لقمه نون و پنير سفيد آمل و گردو ميندازي بالا و به خودت ميگي چقد خوشمزه ست.بعد دوباره ميري سراغ فيلم و تلويزيون.يه كم سعي ميكنم وجدانمو قلقلك بدم كه بابا درسم چيز بدي نيست اقلا وقتم پر ميشه اما خودم هم خوب ميدونم كه حوصله شو ندارم.بعد توهم مياد سراغمو فكر ميكنم يه زنداني توي زندان انفرادي هستم اما هرجور كه فكر ميكنم ميبينم بابا اين كجا اون كجا.اما در مورد لحظه ي ارتكاب جرم كلي ماليخوليا مياد سراغت.بعد زنگ تلفن باعث ميشه يه كم «كرم نمايي و فرود آيي» خوب ديگه صداهاي قشنگ خيلي چيزا رو به ياد آدم مياره.بعدش ميرم دراز ميكشم اما نيم ساعت بيشتر خوابم نميبره.داريوشم تمام تلاششو ميكنه اما خوب بعضي وقتا هيچي فايده اي نداره ديگه.به فكرت ميرسه كه با ماشين بري يه دوري بزني اما بازم حالشو نداري كي ماشينو بياره بيرون بعد تاز كي ببردش تو.سخته ديگه اونم به چه اميدي واسه چي؟ بعد يه كم ديگه وقت ميكشي تا شب بشه.شبم مثل ظهر يه بخورو نميري ميزني تو رگ وبين ساعت 12 تا 3 جلوي تلويزيون به خواب 7 پادشاه فرو ميري.خوب چه ميشه كرد ديگه اينم از تعطيلات مستضعفين.
اصلا من باباجون بلد نيستم بنويسم بذارين يه كم داريوش گوش كنيم:
گفتم توچرا دورترازخواب وسرابي؟خواب وسرابي؟
گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي، اما تو نقابي
فرياد كشيدم ، تو كجايي؟ تو كجايي؟
گفتي كه تنم* كن تو مرا تا كه بيابي

چون همسفرعشق شدي مردسفرباش، مردسفرباش
هم منتظرحادثه هم فكرخطرباش،فكرخطرباش

هر منزل اين راه بيابان هلاك است
هرچشمه سرابيست كه بر سينه ي خاك است
درسايه ي هرسنگ اگرگل به زمين است
نقش تن ماري است كه درخواب كمين است
در هر قدمت خار......هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار.......هر ثانيه صد بار

چون همسفر عشق .....

گفتم كه عطش ميكشدم در تب صحرا
گفتي كه مجوي آب وعطش باش سراپا
گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست
گفتي چوشدي تشنه ترين قلب تو درياست
گفتم كه در اين راه ...... كو نقطه ي آغاز
گفتي كه تويي تو.........خود پاسخ اين راز

چون همسفر عشق .....

در مورد تنم مطمئن نيستم..... .





 
 



 



 
٭ نميدونم هنوزم نميدونم واقعا كار درستي بود يا نه اما همون چيزي بود كه تو اون لحظه به ذهنم رسيد.خوب ديگه هر چي بود تموم شد و قابل برگشت هم نيست.بيخيال.حالا كه اينجام.بشينم درس بخونم كه خربزه آبه.درسته كه اول ترمه و خبري نيست اما اگه از همينجا بارمو ببندم بعدا دچار مشكل نميشم.يه سري فكرا تو ذهنم هست كه بايد رديف بشن.بايد درست بشن.بايد ديدشون.بايد لمسشون كرد.اونم تنهايي.بايد با چشم دلت اونا رو يكي يكي ببيني.اونا رو لمس كني.اونا رو ... .اصلا چه فرقي ميكنه.شايد من حتي بيشترين ضررو كرده باشم.بي خيال.بازم بي خيال.تا حالاش كه همينجوري يرخي اومديم بقيه شو هم همينجوري يرخي ميريم.همه چي آدمو محدود ميكنه.همه چي ميفرستت توي يه دنجي يه كنجي يه جايي كه با خودت خلوت كني و فكر كني.دلتو بگير كف دستت.تنها سلاحت همينه.ميتونه هم تنها سلاحت خنده باشه.اما راستشو بخواي زياد توفيري هم نداره.وقتي قلبتو گرفتي كف دستت كه همه ببينن اونوقت راحت ميتوني به همه چي بخندي و بي خيال شي.چون همه ميدونن تو قلبت چي ميگذره.اصلا شايد همينم اشتباه باشه.هميني كه آدم قلبشو يه جوري بگيره كه همه ببينن.آخه اينم شد كار.اگه از يكي بدت مياد چه دليلي داره كه بش بگي.ديگه حوصله فكر كردن ندارم ببينيم كه چي درسته چي غلط.اگه همه ي عمرمو هم غلط راه برم مهم نيست.همينه كه هشت.منم همينم كه هستم.نميشه كه وقتي هر تصميمي ميخواي بگيري 100 سال فكر كني كه درسته يا غلط مخصوصا اگه ميخواي ريسك كني.ريسك اصلا يعني همين.يعني يه تصميمي بگيري كه درست و غلطش معلوم نباشه.هر چند كه اگه چيزي درست يا غلطش هم معلوم باشه فقط به چيزي كه دوست دارم جذب ميشم حتي اگه بدونم كه غلطه.خيلي قاطي پاطيه.ببخشيد.اگه تا اينجا خوندين هم بي خيال شين.اصلا فكر كنين هيچي نخوندين.من ميرم دنبال كارم.يه عالم كار دارم.برم ببينم اول ترم اين چه درساييه كه دارم.حالا اقلا يه كاري بكنم نگم 3 4 روزم تلف شد.دوست داشتم مينوشتم.اما فعلا هيچ قابليتي ندارم. ... .





 
 



 



 
٭ تا حالا تجربه ش كردين؟ اين كه يكي با خيال راحت بكشدتون به لجن و شما هيچي به ش نگين.هر چي از دهنش دراومد گفت.من خسته بودم.خسته از اين همه دردي كه به خاطر شاد بودن و خنديدن كشيدم.به خاطر اين همه بيخيالي طي كردن و ضرر ديدن.دوست داشتم برم گم شم.برم يه جايي كه همه ديوونه باشن.همه شاد باشن و بيخيالي طي كنن.از اين همه آدمي كه دوروبرمن.از همه چي خسته شدم.از دوست داشتن آدمايي كه واسه من پشيزي ارزش قائل نيستن.از قولايي كه نميتونم از عهده شون بر بيام.مثل قول امروزم.قول دادم تند صحبت نكنم.قول دادم خفه شم و هيچي نگم.اونم هر چي از دهنش دراومد به من گفت.از هيچ توهيني نگذشت.من فقط خرد شدم.تمام تيكه هايي كه در نبود اون ترك خورده بود يكي يكي فرو ريخت.همون چيزايي كه خرده هاش ميره تو چشم آدم و اشكشو درميارن.چوپان ببعيهايي كه اشكاي تنهاييمو ميچرن نبود.دلم ميخواست بغلش كنم تا ميتونم اشك بريزم.تنهايي خيلي از چيزا رو نميشه حمل كرد.درد شكستن غرورو نميشه تنهايي حمل كرد.بار غصه تو نميتوني تنها حمل كني.دلت ميخواد يه جايي يه داد بلند سر خودت بكشي اما جاشو پيدا نميكني.تازه زندگي هم اينو ننگ ميدونه.داد زدنو ميگم.كاش بود.آخه اين چه وقت مسافرته.چرا نيستي؟ من تورو ميخوام.تورو ميخوام كه يه دل سير برات گريه كنم و بعدش غصه هامو تو اون اشكا از دلم بشورم.تا شنبه چي كار كنم؟من ديوانگي كردم.شايد اگه نميرفتم ميشد ديدش.بايد غير از خودم واسه بقيه هم ثابت بشه كه من پامو عقب نميكشم.يه جورايي موندن بهتر بود اما بعضي چيزا رو بايد تو صورت همه فرياد بزني تا بفهمن.حالا من ميخوام همين كارو بكنم.بيا .خيلي به ت احتياج دارم. ... .





 
 



 



 
٭ همه جا رو چراغوني كرده بودن.آدماي مختلفي توي خيابون بودن.نسيم خنكي ميوزيد.دو نفر آقا داستن در مورد يه ساز يا يه آهنگ بحث ميكردن.يه دختري داشت با يه پسري دعوا ميكرد كه چرا نميره خواستگاريش.به طرف ميدون وليعصر ميرفتم.دستمو باز كردم.به اميد اينكه شايد پوچي امروزو توي دستاي خاليم حس نكنم.زود مشتش كردم.او كنارم نبود.جايي كيلومترها دورتر او هم شايد در اين لحظه اين احساسو داشت.فقط شايد روز اون به پوچي من نبود.به پوچي كلاسايي كه رفتم و به نظرم خالي تر از هميشه اومد.دانشگاهي كه خالي تر از هميشه بود و وليعصري كه توي اون همه شلوغي بازم خالي بود.درست به پوچي روز من.اونقد اونو كنار خودم حس كردم كه دستمو باز كردم كه بگيرمش اما همه ش توهم بود.دلم خيلي گرفته بود.براي اولين بار بعد از مدتها همه ي كلاسامو رفتم.كلاساي عجيبي بود.تنها چيزي كه از اين كلاسا دستگيرم شد اين بود كه اين تو بميري ديگه از اون تو بميريا نيست.درساي اين ترم خيلي سخته و بايد از همين الان خوندشون.بازم اعتماد به نفسمو از دست داده بودم.باز بايد پيشم ميبود تا اعتماد به نفس پيدا كنم.تا تلاشمو از سر بگيرم.پوچي مسخره ايه.اونم با اين وضعيتي كه همه چي داره خوب پيش ميره.دلم ميخواد پيشم باشه.همه به م ميگن كه تو چرا اينقد ناراحتي خوش بگذرون اونم داره به ش خوش ميگذره.اما اون هم به من فكر ميكنه ميدونم.تو تمام لحظه هاش منم هستم.دوسش دارم.بعضي وقتا دوري به آدم ميفهمونه كه يه نفرو چقد دوست داره اما به قول اون همه چي به حرف نيست كه.چه ترمي بشه اين ترم.تا شنبه معلوم ميشه كه ميرم سر كار يا نه.ولي اگه اون كنارم باشه ميتونم.الهه ي بارانم هر جا هستي سلامت و خوش و خوشحال باشي.دوست دارم .... .





 
 



 



 
٭ دهكده ي ماهيگيران
كلاه حصيري كهنه اي به سر داشت.روي شنها نشسته بود و قلاب كهنه ي ماهيگيريش را با صبوري صيادي كه در كمين نشسته نگه داشته بود.آفتاب در آسمان سوزانتر از پيش به درخشش ادامه ميداد.تيغه هاي نور از لال به لاي حصير كلاهش بر سرش فرو ميرفتند.با زبان لبهايش را تر كرد.سرش از حد معمول پايينتر بود.براي رهگذران فقط كلاهش معلوم بود.پيراهن كلفتي به تن نداشت و تن سوخته از آفتابش را حفظ ميكرد.كفشي هم به پا نداشت اما ديگر به شنهاي داغ عادت كرده بود.كسي از پشتش رد شد.«عمو آب ميخوري؟».ميترسيد كه به خاطر همين يك لحظه آب خوردن ماهي را از دست بدهد.عاشق ماهيگيري بود.از اول عمرش.تا زماني كه توان كار كردن داشت وقتي براي ماهيگيري نداشت اما حالا ديگر مثل سابق نميتوانست كار كند.آن هم در يك همچين زميني كه آنچنان حاصلخيز نبود و زراعت نيروي بسياري ميطلبيد.هميشه در خيالش خود را ماهيگير ميدانست.يك صياد كه با صبوري منتظر صيد مينشيند و در لحظه ي مناسب شكارش ميكند.لبهايش ترك خورده بود اما آبي نمينوشيد.صداي پاي ديگري شنيد اما تكاني نخورد.خوب ميدانست كه هر تكاني ممكن است ماهي را كه قرار است در دام بيفتد از دست بدهد.صداي پا را ميشناخت.صداي پاي دوستش بود.دوست دوران بچگي.كم كم بوي توتون چپقش را هم حس كرد.دلش ميخواست كه با او صحبت كند.«عمو تو هنو نااميد نشدي؟» منتظر جواب ماند.هر روز منتظر ميماند.مثل هميشه ادامه داد«خدا خير نده او كوليو كه اي قلاب كهنه رو به تو فروخت» اشكي در گوشه ي چشمش جمع شد.كلاهي كه روي سرش بود مانع ديدن صورتش ميشد.لبخند زد.«عمو پاشو با هم يه گپي بزنيم از تنهايي پوسيدم.چند سال كار تو شده همين خسته نشدي؟» باز هم جوابي نداد.اين بار قلاب را محكمتر فشرد.او هيچوقت هيچ چيز نميفهميد.دوستي جاي خود اما او هميشه همه چي داشت.پيرمرد پك عميقي به چپق زد.مثل هميشه كمي ديگر هم منتظر ماند اما خودش ميدانست فايده اي ندارد.به طرف دهكده به راه افتاد.او تنها كسي بود كه ميدانست كه عمو ديوانه نشده.عمو را خيلي دوست داشت.حتي دلش ميخواست خودش هم با يك قلاب ماهيگيري كنار عمو بنشيند.جسارتش را نداشت.شايد هم زيادي منطقي بود.هميشه بهانه اش اين بود كه كولي يك قلاب بيشتر نداشت اما خودش هم ميدانست بهانه ي خوبي نيست.عمو قبل از آمدن كولي برايش از ماهي هاي رنگارنگ زياد گفته بود و هميشه منتظر كسي بود كه برايش قلاب بياورد.كولي كه آمد يكراست سراغ عمو را گرفت.او هيچوقت منتظر قلاب نبود.به دهكده رسيده بود.پسر ارشدش نزديك آمد.«پدر تو اي گرما نبايد زياد ا خونه بيرون بري».نگاه خسته اش را به پسر دوخت و آرام راه قهوه خانه را در پيش گرفت.پسر به آسمان نگاه كرد.خورشيد همه چيز را بخار ميكرد.اين خورشيد از همان ابندا بلاي جان دهكده بود.زمين كه حاصلخيز نبود.آبي هم كه نبود.تنها كاري كه ميشد كرد ايجاد نخلستان يا تجارت بود.زندگي سختي بود اما انسانهاي زحمت كشي بودند.پسر نگاهش را از آسمان خشك گرفت.و به جاد نگاه كرد.منتظر بار كاروان برادرش بود.از دور سايه اي را ديد.به نظرش وهم آمد.اما دقيقتر كه نگاه كرد عمو را ديد كه چيزي در دستش دارد.قلاب ماهيگيري بر دوشش بود.از آن كلاه حصيري كذايي شناختش.عمو آمد.نزديكتر شد.«سلا ....» زبانش با ديدن چيزي كه در دست عمو بود بريده شد.«خسته نباشي عمو.پسرم پدرت كجاست؟» پسر با تعجب به او خيره شده بود.تنها كاري كه توانست بكند اشاره به سمت قهوه خانه بود و اينكه خودش هم بهت زده به دنبالش راه بيفتد.عمو همانطور كه به سمت قهوه خانه ميرفت به ياد گذشته اش افتاد.شبهاي پر ستاره اي را به ياد مياورد كه در زير آنها با خيال خود فرمانده ي يك كشتي دزدان دريايي بود و به همه جا سفر ميكرد.روي عرشه ي كشتي در لنگرگاهها ماهي ميگرفت.تا صبح به همين رويا سر ميكرد و صبح كه بيدار ميشد از مادرش ميخواست تا داستان نوح پيامبر را برايش تعريف كند.وقتي به جايي ميرسيد كه مردم نوح را به خاطر ساختن كشتي در كوير مسخره ميكردند در روياهايش غرق ميشد.وقتي بزرگترشد هميشه در جنگل بود.با خيال خود يه راهزن جنگلي شده بود.يك عيار شده بود كه به فقرا كمك ميكرد.هر روز از رودخانه ي جنگل ماهي ميگرفت و براي زن و بچه اش ميبرد.يادش آمد كه هيچوقت زني نداشت.عاشق دختر عمويش بود كه روزي با عمويش رفتند و او هر روز در خيالش ميديد كه برميگردند.در نخلستان خود را در چمنزارهاي سرسبز ميديد.و همينطور خيالهايش را در دوره هاي مختلف مرور كرد.در قهوه خانه را باز كرد و وارد شد.بوي تند توتون در دماغش پيچيد.پيرمرد نگاهي به او انداخت.پسرش هم از پشت عمو وارد شد.تا ميانه ي قهوه خانه پيش آمد.اهالي قهوه خانه همه ساكت و بهت زده به او نگاه ميكردند.به او كه نه به چيزي كه در دستش داشت.عمو ماهي را روي ميز گذاشت.لبخند پيروزمندانه اي صورتش را پر كرد.پيرمرد با تحسين به عمو نگاه كرد.«واسه فردا ميخواي چي كار كني؟ اي ماهيو هم كه گرفتي.» چشم در چشم پيرمرد دوخت.همه ميدانستند چقدر همديگر را دوست داشتند.«ميخوام دزد دريايي بشم» صداي قهقهه پيچيد.پسر كه همچنان بهت زده بود پرسيد «آخه چجوري؟» پيرمرد پوزخندي زد و نگاه عاقل اندر سفيهي به پسرش انداخت «براي كسي كه با خيال از كوير ماهي ميگيره هيچي غير ممكن نيست»
صداي زنگ شترهاي كاروان تمام صحرا را پر كرده بود.بيابان خشك و سوزان بود و خورشيد هنوز همه چيز را بخار ميكرد.يكي از مسافران كه به نظر تازه كار ميامد ناگهان به نقطه اي خيره شد.«اونا دارن چي كار ميكنن؟» چاووشي كه صدايش را شنيده بود پاسخش داد «ماهي ميگيرن.» و لبخندي به صورت خسته و گردآلودش نشست.«وسط كوير؟!» چاووشي باز هم لبخند زد.اين دهكده را دوست داشت. «اين هنر اين دهكده است.دهكده ي ماهيگيران.»






 
 



 



 
٭ من چند روزي گرفتار انتخاب واحد و گرفتن نمره ها و دردسراي اول ترم بودم.نتونستم چيزي بنويسم.اما الهه ي بارانم لطف كرد و يه مطلب پست كرد و رسما ديگه اينجا تو اين وبلاگ مينويسه.در مورد چشنواره هم من 5 تا فيلم تا حالا تو بخشاي مختلف ديدم.تا حالا چنين احساسيو تجربه نكرده بودم.تا حالا شده بود رو صندلي سينما ميخكوب شده باشم يا پاي تلويزيون مثل «آب و آتش»و «شهر فرشتگان» كه به خاطر پايانهاي غافلگير كننده شون بوده اما هيچوقت اينطوري نبوده كه نخوام از سينما بيام بيرون.بعد از ديدن فيلم «فرش باد» ديگه نميخواستم بيام بيرون.وجودم آبي شده بود و پر از ستاره.اين فيلم از لحاظ حس زيبايي شناسي و داستان پردازي فوق العاده بود.اونقد تحت تاثير بودم كه به محض بيرون اومدن زنگ زدم به الهه ي باران كه داشت شام ميخورد.اين فيلم خيلي زيبا بود.به نظر شخصي من بهترين فيلم تاريخ سينماي ايران بود.با ديدن اين فيلم سوته دلان به رتبه ي دوم رفت.اين فيلم امسال همه چيو درو ميكنه.به نظر من سيمرغ كارگرداني ، بازيگري نقش اول مرد و دوم زن ، فيلمنامه ، تصويربرداري و موسيقي متنو خواهد برد.و صد البته بهترين فيلم و بهترين فيلم از نظر تماشاگران.اميدوارم به مشكلات «خانه اي روي آب» دچار نشه.چون قابليت اين مساله تو فيلم زياد بود.

هر كاري كردم ديدم نميتونم تو خونه بمونم.وقتي منتظر تلفن باشي و بدوني زنگ نميزنه نميتوني تحمل كني.شايد اگه ديشب اون خاطره هاي بد به ذهنم نرسيده بود مشكلي پيش نميومد و اين دوريو راحت تر تحمل ميكردم.اما اون خاطره يادم انداخت كه چقد كثيف و پست و نامردم.اون يه هفته ي احمقانه تو شمال همه چيو خراب كرد.شايد هم مقدمه اي براي فرو ريختن همه چي بود.از همون موقع كه قرار بود بره من ميترسيدم.ديشب هم هنوز ميترسيدم.اون همه پليدي روحم قلمبه شده بود و نميذاشت به چيز ديگه اي فكر كنم.صداي خراشيدن و تراشيدن روحمو ميشنيدم.حتي اشك هم نميريختم.اونقد خسته بودم كه ميتونستم 100 سال بخوابم اما اون پليديها نذاشت.صبح با چشماي پف كرده رفتم حموم.هميشه اينجوري حالم بهتر ميشد اما اينبار هيچ كمكي نكرد.محمد اصفهانيو دراوردم.يك سال مقاومت بالاخره شكسته شد.آلبوم «تنها ماندم».تمام خاطره هاي زمستون پارسال دوباره اومد جلوي چشمم.سقوط. خيابانگرديا و بارانها و پرسه ها و تنهايي ها.همه ي اون خاطره هاي وحشتناك از جلوي چشم رد شد.گفتم برم سينما شايد بهتر بشم.اما هيچي فرق نكرد.تازه همه چي بدتر شد.همه ي پليديهام رفت تو چشم.وقتي دوباره يادم مياد چه آدم كثيف و پست و آشغالي هستم دلم ميخواد گريه كنم.امروز ميخواستم اينجا باشه اما نبود.نميتونستم هيچي بگم.ميخواستم داد بزنم كه من الهه ي بارانمو ميخوام.الهه ي بارانمو ميخوام كه دستمو بگيره و آرومم كنه و منو نجات بده اما نبود و من تو تمام اين لحظه ها نيازمو بش با تمام وجودم احساس كردم.توي سينما سعي كردم كنار خودم ببينمش و لبخند بزنم.جاي بوسه ش هنوز روي گونه مه.تا ابد تا هميشه.ولي هر چي توي آسمون گشتم تا يه گوشه ي آبي پيدا كنم پيدا نكردم كه نكردم.يعني پيدا كردم ولي آبيهاش حيف بودن كه به آدمي به پستي من تعلق داشته باشه.من امروز سياه سياه بودم.

من ديگه ميرم دنبال زندگيم.سعي ميكنم اينجا مرتبتر بشه.فعلا از سريال خبري نيست چون داستانمو يه نفر برده بخونه.فعلا تا بعد ... .





 
 



 



 
٭ يه قناري داشت كه هميشه توي قفس بود . يه آسمون داشت كه هميشه پشت پنجره بود . قناري هميشه ساكت بود . خوندن بلد بود ولي هيچ وقت نمي خوند .آسمون هميشه آفتابي بود. ابر هم داشت ولي هيچ وقت نمي باريد . يه روز خيلي دلش گرفته بود . از پشت قفس قناري به آسمون پشت پنجره نگاه كرد . چشماشو بست . از ديدنش خسته شده بود . به قناريش گفت : دلم خيلي گرفته . خواهش مي كنم برام آواز بخون . فقط همين يك بار ! قناري داشت به آسمون پشت پنجره نگاه مي كرد . اون هم دلش گرفته بود . ساكت و آروم نشسته بود و هيچي نمي گفت .به قناري خاموشش كه نگاه كرد دلش بيشتر گرفت . اشك تو چشاش حلقه زد . به آسمونش گفت : دلم خيلي گرفته . خواهش مي كنم ببار تا من هم همرات ببارم . فقط همين يك بار ! آسمون داشت به قناري توي قفس نگاه مي كرد . اون هم دلش گرفته بود . آبي و آفتابي اون بالا نشسته بود و حتي يه قطره هم نمي باريد . دلش بيشتر گرفت . يه بغض بزرگ تو گلوش گير كرده بود و داشت خفه ش مي كرد . مي خواست بشينه هاي هاي گريه كنه تا غصه هاي دلش خالي بشه . اما نميتونست . دستشو دراز كرد و قناري رو از قفس بيرون آورد . ديگه قناريشو نمي خواست . قناري ترسيده بود . قلبش توي دستاي اون تند تند مي تپيد . ولي حاضر نبود چيزي بخونه . پنجره رو باز كرد . آسمون تعجب كرد . قناري هنوز تو دستش بود . يه نگاه بهش انداخت . دلش لرزيد . چشماشو بست و قناريشو پرت كرد وسط آسمونش . چشماشو كه باز كرد قناريش پر زده بود و رفته بود . بغضش تركيد . كنار پنجره نشسته بود و هاي هاي گريه ميكرد . آسمون داست نم نم مي باريد .







 
 



 




     
 
Links
         
Persian Tools �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¹�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�±�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?��?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?� �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�© �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¦�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¡�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¦
زباله دان تاريخ من،خودم و احسان خورشيد خانوم
كاپوچينو رويدادسينا خاطرات
وبلاگ فارسی بسازيم اميركبير متال متولد ماه مهر
 
 
     
  link to navigation  
  [Powered by Blogger]