blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->
   
     
 
Navigation

 Home      ::      Archive      ::      Links      ::     Contact

 
 
     
 

 
٭ ميگن خوشبختي دروغ نيست ...
و ما به جستجوي اينكه دروغ نيست ميريم !

*بگذاريد او براي نجات ما بميرد ! بعدا تصويرش را بر پرده خواهيم كشيد و شمعي بر مزارش روشن خواهيم كرد و مثل يكي از قديسين او را خواهيم پرستيد ... ولي اول بگذاريد بميرد .





 
 



 



 
٭ ميگن بادهاي زمستوني ساقه ي نيلوفرو مي شكنه ...
تقصير باد نيست ، زمستون بي رحمه !

ميگن دل يه پهلوون مثل شوره زاره ! توش گياه جوونه نمي زنه ...
اما اگه بزنه ، ديگه هيچ وقت كنده نمي شه !





 
 



 



 
٭
ميگن غصه و شراب هر چي قديمي تر باشه براي مرد گوارا تره ...
شراب فقط براي يه روز مردو از پا ميندازه اما غصه براي هميشه !






 
 



 



 
٭ تو ويلاى شمال بوديم . همه چيز سر جاى خودش بود . اما وسط زمين چمن کنار دريا يه چيز عجيب بود . يه تاب بلند و بزرگ که زنجير هاش انگار به يه جايى بالاى ابرا وصل بود . يه تاب که از آسمون آويزون بود و توى اون طوفان مدام به اين طرف و اون طرف پرت مى شد . مى خواستم سوارش بشم . مامانم سرم داد کشيد . پشت پنجره باد داشت همه چيزو در هم مى کوبيد . ولى هيچ چيز نمى تونست جلوى منو بگيره . از دستشون فرار کردمو رفتم طرف تاب . مامانم هنوز داشت فرياد مى کشيد که نرم ، ولى نيومد دنبالم که برم گردونه . همون جا ايستاده بود و فقط نگاه مى کرد . و من مى رفتم . باد نميذاشت جايى رو ببينم . موج هاى بلند با تمام خشم دريا خودشونو به ساحل مى کوبيدن . قيژ قيژ زنجيرهاى تاب شبيه صداى خود کشى بود . و من اينو مى دونستم . به زحمت تاب رو گرفتم و نشستم روش . فاصله ى زنجير هاش از هم خيلى زياد بود . پاهامو که از روى زمين برداشتم باد تابو با خودش برد بالا . به هر طرف که دلش مى خواست پرتابش مى کرد . زنجير ها خيس و لغزنده بود . دستم داشت از روش ليز مى خورد . باد هر لحظه شديد تر ميشد و تابو اونقدر مى برد بالا که ديگه زمينو نمى ديدم . يکى از زنجير ها از دستم بيرون اومد . خيلى دور بود . نمى تونستم تو اون تکون هاى وحشتناک دوباره بگيرمش . داشتم از روى تاب مى افتادم . يه باد خيلى وحشتنک تابو پرتاب کرد طرف دريا . مى ترسيدم ! اما چشمامو بستمو اون يکى جنجير رو هم ول کردم تا بيفتم پايين . صداى موج ها داشت کَرم مى کرد …
… يِهو گرماى يِه دستو احساس کردم که دور کمرم حلقه زد و من محکم به طرف خودش کشيد . سر سختانه روى تاب نگه م داشته بود و اجازه نمى داد سقوط کنم . چرا نميذاشت برم ؟ چشمامو باز کردم . شازده کنارم نشسته بود و منو محکم توى بغلش نگه داشته بود . نمى خنديد . با يه قييافه ى جدى و مصمم تو چشام خيره شده بود و هيچى نمى گفت . دلم خيلى گرفته بود . سرمو گذاشتم رو شونه شو گريه کردم . باد داشت يواش يواش آروم مى شد . ابرها نم نم مى باريدن . به جاى اون زنجير ها سرد شازده رو بغل کرده بودم . ديگه نمى خواستم بيفتم .از خواب که بيدار شدم چشمام هنوز خيس بود .






 
 



 




     
 
Links
         
Persian Tools �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¹�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�±�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?��?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�§�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?� �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�© �?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¦�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�ª�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¡�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¢�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¿�?�¦
زباله دان تاريخ من،خودم و احسان خورشيد خانوم
كاپوچينو رويدادسينا خاطرات
وبلاگ فارسی بسازيم اميركبير متال متولد ماه مهر
 
 
     
  link to navigation  
  [Powered by Blogger]